
هشتم مارس روز جهانی زن وقتی معنای حقیقی خود را باز می یابد که محور آن رفع واقعی تبعیض و نابرابری جنسیتی در قالب قوانین باشد و بطور جدی این هدف را دنبال نماید. اما متاسفانه به نظر می رسد به جای اینکه روز هشتم مارس به فرصتی برای بررسی مصادیق و راههای پیش رو تبدیل شود صرفا" به طرح مشکلات و بیان اینکه توانایی لازم برای رفع این تبعیض ها وجود دارد بسنده می شود. تبعیض و نابرابری بر علیه زنان را می توان در سه حوزه فلسفی(تئوریک)- معرفت شناسی(شناخت مصادیق تبعیض) و جامعه شناختی مطالعه نمود. انواع مکاتب و ایدئولوژیهای رفع تبعیض با داعیه نظریه پردازی جهت تببین ابعاد تبعیض و نابرابری جنسیتی، مطالعات میدانی و شناخت مصادیق تبعیض در قوانین و چگونگی بروز این مطالبات و قالب های آن نظیر جنبش، پویش و … در این سه حوزه مطرح می گردند. در این مطلب به فمینیسم به عنوان گفتمان غالب(فلسفی/تئوریک) و جنبش یا پویش بودن حرکت اجتماعی زنان(جامعه شناختی) پرداخته نمی شود و تنها به معرفی مصادیق تبعیض در قوانین جمهوری اسلامی ایران (شناخت مصادیق تبعیض) پرداخته خواهد شد. از آنجا که در قوانین جمهوری اسلامی ایران عدم مغایرت با موازین شرع ملاک تصویب و اجرا است بنابراین نوع مواجه با دین اهمیت فراوانی می یابد. ضمن اینکه اساسا" راه حقوق بشر طلبی اصلاح طلبانه و نه شعاری نیز برای دستیابی به ساختار حقوقی از ساختار سیاسی می گذرد و اینگونه با سیاست ورزی اصلاح طلبانه نیز تعامل می یابد. از میان سه نوع نگرش سنتی، بنیادگرایانه و روشنگرانه به دین تنها جریان روشنفکری دینی است که دارای توان فراهم آوردن مقدمات بن بست گشایی بصورت اصولی و ریشه ای است. در رویکرد روشنفکری دینی ميتوان گفت که بطور کلی آيات و احكام قرآن درباره زن و مرد دو دستهاند. دستهاي كه بيانگر حقوق طبيعي آنها و دستهاي كه بيانگر حقوق وضعي و اعتباري آنهاست. برخلاف نگرشي كه در عصر حضرت محمد و پس از آن در شرق غرب مسيحي وجود داشت مبني بر اينكه زنان را در رديف چارپايان ميپنداشتند در قرآن نگرشي برابر ميان زن و مرد وجود دارد. در عهد عتيق و جديد آمده است كه «خداوند زن را براي مرد آفريد» و «مرد صورت و جلال خداوند است و زن جلال مرد است» «خداوند زن را از دنده چپ مرد آفريد» و يا ملاصدرا و ملاهادي سبزواري زن را حيواني ميدانند كه براي آميزش مرد آفريده شدهاما قرآن ميگويد: زن لباس مرد و مرد لباس زن است و توليد مثل را درخواست مشترك آدم و حوا (و نه فقط آدم يعني مرد) معرفي ميكند (اعراف/189) و اين تلقي را كه زن وسيلهاي براي توليد نسل و اطفاي هوس مرد است مردود ساخته و ميگويد خداوند خلق را براي انس و مودت با هم جفت، (زن و مرد) آفريده (نجم/45) و ميگويد: «يكي از آيات لطف الهي اين است كه براي شما از جنس خودتان همسري آفريد (روم/20) بنابراين آياتي كه براي زن و مرد ارزش وجودي يكساني قايل شدهاند ثابت و معيار هستند.آن جا كه از زن و مرد به عنوان دو انسان ياد شده داراي ارزش و حقوقي يكسان هستند و آن جا كه ناظر به امور وضعي است در واقع آيات عصري هستند كه به قول مرحوم مطهري جزو احكام متغير اجتماعياند نه احكام ثابت(ابطال نظریه اجرای مطلق و بی چون و چرا) احکام متغیر نیز اگر در کانتکست خود نهاده شوند ضمن اینکه نمود احکامی عقلانی و عادلانه اند جهت گیری کلی را نشان داده و خود را در طول آن جهت قرار خواهند داد. و اما موارد تبعیض و نابرابری زنان در برداشت های دینی و انعکاس آنها در قوانین:
حقوق مدني زنان
(1) ازدواج:
الف- حق انتخاب همسر: ممنوعيت ازدواج زنان با مرد غيرمسلمان محتملاً دلايل سياسي و امنيتي داشته نه دلايل ايدئولوژيك. دليل ايدئولوژيك به مسئله پاكي و نجاست و يا استفاده از اطمعه و اشربه غيرمجاز از نظر اسلام توسط مرد غيرمسلمان است و اگر چنين دليلي در كار بود تبعاً ازدواج مرد مسلمان با زن غيرمسلمان نيز بايد به طريق اولي ممنوع ميشد در حالي كه جايز است. دليل سياسي و امنيتي آن نیز به بحث سلطه و قدرت مردان بر زنان و نيز استفاده از ازدواج و گرفتن همسر از اقوام ديگر براي برقراري مناسبات طوايف و قبايل و مليتها باز ميگردد. امروزه با آميزش جمعيتي و فرهنگي وسيعي كه در سطح جهان به عمل آمده و بسياري از مرزها و تفاوتهاي مصنوعي و بشر ساخته را از ميان برداشته منطق محكمي براي دفاع از آن نظريه وجود ندارد.
ب- نياز به تحصيل اذن پدر: در قرآن هيچ دليلي براي ولايت و اذن پدر وجود ندارد و اصل موضوع نيز چه در ميان علماي شيعه و چه در ميان علماي اهل سنت اختلافي است. اين موضوع بيش از آن كه جنبه حقوقي داشته باشد و از اين منظر واجد اهميت باشد از جنبه اخلاقي و تربيتي و حفظ انسجام خانواده اهميت دارد. تجربه جامعه غربي امروز و نسل جديد كه در سنين جواني سرمايه تجربه اولياي خويش و پدر و مادر را كنار زدهاند مويد اين سخن است. به ميزاني كه خانواده و اولياي فرزندان از مشاركت و مشاوره در امر مهم ازدواج بركنار شدهاند، آمار طلاق زوجين جوان در اوايل ازدواج به شدت افزايش يافته و نقش خانوادهها در حل مسايل زوجين و دوام زناشويي آنها كاسته شده و همچنين شكافهايي را در سطح خانواده پدر مادري پديد آورده است اما تبديل يك امر اخلاقي و تربيتي به يك اصل حقوقي كه موجب صحت و ابطال ازدواج گردد موجه به نظر نميآيد و اين تعارض همچنان باقيست كه هم تعارض حقوقي است و هم تفاوت عرف فرهنگي و اجتماعي جامعه اسلامي و غربي. آنچه ميتواند به درستي يا نادرستي اين تمايزات حكم براند تجربيات و نتايج هر يك از اين عرف هاست نه تفسيري كه از برابري حقوق زن و مرد در اعلاميه جهاني حقوق بشر به عمل ميآيد.
ج- جواز ازدواج كودكان با اذن پدر يا جد پدري: در فرهنگ گذشته دختر يا پسر قبل از رسيدن به سن بلوغ ازدواج ميكردند كه مجوز اين ازدواج از طرف پدر يا جد پدري بود. امروز تصور اين مسئله براي همه مشكل است كه بگوييم كودك نابالغي را به ازدواج ديگري درآوردهاند و بعد از بلوغ هم حق اعتراض نداشته باشد.اين جا دو نكته مطرح است. يكي اين كه چرا اذن مادر شرط نيست؟ (هم در مورد قبلي و هم در اين مورد) چه بسا در مسئله ازدواج مادران بصيرتر از پدران هم هستند. كدام يك از ما در زمان ازدواج توصيه مادرمان را پايين تر از توصيه پدرمان گرفتيم؟ علاوه بر آن امروز ازدواج صغيره را به لحاظ حقوقي باطل ميدانند يا حداقل بسيار در آن شبهه ميكنند. يكي از شرايط ازدواج بلوغ است و توانايي ازدواج از هر حيثي من جمله جنسي،توانايي گرداندن يك خانواده و... چه براي دختر چه براي پسر.
د- تعدد زوجات و ازدواج موقت مرد مسلمان با زن اهل كتاب: مردان ميتوانند در يك زمان تا چهار همسر ( به ازدواج دائم) و به هر تعداد (در ازدواج موقت) اختيار كنند و در گذشته امكان استمتاع از كنيزان به طور بي حد و حساب را نيز بايد بر اين دو افزود. در حالیکه آیه 4 سوره نساء(مستند قرآنی تعدد زوجات) توسط آیه 124 همان سوره با قید "عدم امکان برقراری عدالت" عملا" غیر قابل اجرا شده است. لذا به نظر ميرسد هرگونه عدول از نظام تك همسري در مردان و تعدد مطلق تعدد زوجات بر خلاف منطق و چینش استدلالی قرآنی است. لذا ميبايد نظام خانوادگي تك همسري را به عنوان نظام متعادل و سالم در شرايط عادي و طبيعي به رسميت شناخت. وقتی در خصوص ازدواج دائم اینگونه قیود محتاطانه طرح شده است به گونه ای که تحقق طبیعی آن را عیر محتمل نموده است، تکلیف ازدواج موقت به طریق اولی مشخص است چه رسد به مباحث تبعیض آمیز در تبعیض آمیز دیگری نظیر ازدواج موقت مرد مسلمان با زن اهل کتاب.
(2) دوران زندگي زناشويي:
الف- رياست مرد بر خانواده: درعقد شرعي زن موجب است و مرد قابل. يعني زن طرف اول و مرد طرف دوم واقع ميشود. اما وارد زندگي كه ميشوند ديگر رضايت زن هيچ نقشي در سرنوشت خانواده ندارد! يعني مردي كه ميخواهد سكان خانواده را به دست بگيرد نبايد با تحصيل رضايت همسرش چنين كند؟ چه اشكالي دارد بگوييم امور خانواده با مشورت يكديگر سامان بيابد؟ آن وقت اگر كسي گفت «برويد با زنان مشورت كنيد و خلافش عمل كنيد » ميگوييم اين متعلق به فرهنگ گذشته است و زمان اين شيوه مواجهه با بانوان گذشته است. امروز هم ميتوان با زنان مشورت كرد هم ميتوان به نتيجه مشورت اطمينان داشت و به آن عمل كرد.
ب- خروج از خانه بدون اذن شوهر: اگر اعتماد متقابل باشد همه مسائل حل است. اگر خداي ناكرده فردي ناباب باشد در خانه هم ميتواند مفسده برانگيز باشد و اگر فردي پاك باشد ميتواند داخل جامعه هم شود و هيچ خللي به او وارد نشود. نگاه آسيب پذير به زن اينجا هم دخيل بوده است. مسائلی از قبیل اشتغال و خروج از کشور نیز موضوعاتی هستند که می توانند در پی این مقدمه مطرح شوند.
ج- تبعيت زوجه از زوج در اقامتگاه: در این خصوص نیز می توان مانند بند الف استدلال نمود. چه اشكالي دارد در خصوص تعیین محل اقامت نیز با مشورت يكديگر تصیمیم گیری گردد؟
د- وجوب تمكين مطلق زن از مرد در حوائج جنسي: از آنجا که نياز جنسي تنها اختصاص به مرد ندارد و در زن هم وجود دارد، چه اشكالي دارد كه تمكين از صورت يك طرفه به شيوهاي دوطرفه تكميل شود؟ روابط زناشويي از صورت خشك تكليف حقوقي يك طرفه به گونه رضايت دو طرفه اصلاح شود و براي زن نيز در اين مورد فراتر از مسماي چهار ماه ميتوان حقوقي مساوي با مرد پيش بيني كرد و تمكين مطلق يك طرفه را به تمكين مشروط طرفيني تغيير داد.
(3) حقوق مادر:
الف- حق ولايت: ولايت يعني اداره فرزندان تا زماني كه صغيرند. در اين مورد تصميمگيري مطلقا با مرد و جد پدري شمرده شده است. حتي اگر پدر يا جد پدري از دنيا رفتند وكيلي را به عنوان وصي انتخاب كردند وصي پدر يا جد پدري رايش بر تصميم مادر فرزند مقدم است! سوال اینجاست که چه اشكالي دارد ولايت نسبت به فرزندان به طور مساوي با پدر و مادر باشد؟ مگر آنکه دادگاه احراز عدم صلاحيت هر يك را بكند. چطور است وقتي فردي به ديدار پيامبر ميرود و ميپرسد چه كسي را بيشتر اكرام كنيم ميفرمايد مادر. بار دوم ميپرسد ميفرمايد مادر. بار سوم ميپرسد ميفرمايد مادر و بار چهارم ميفرمايد پدر. چگونه است مادري كه آن قدر در ذهن و ضمير پيامبر ارزش و اعتبار دارد صلاحيت ولايت بر فرزندانش را ندارد؟
ب- حق حضانت: حضانت يعني نگهداري طفل(به خصوص اگر شيرخوار باشد) تا زمانیکه بزرگ شود. گفته شده حضانت طفل دختر تا هفت سالگي و پسر تا دو سالگي با مادر است در صورتي كه ازدواج مجدد نكرده باشد. بعد از اين سنين هم بر عهده پدر خواهد بود. حالا پسر دو ساله اگر از مادرش جدا شود چقدر عادلانه است؟ حداقل اين را ميتوانيم بگوييم هر دو تا سن بلوغ در اختيار مادر صالح باشند مگر دادگاه احراز كند به دلايل محكمه پسند كه مادر صلاحيت نگهداري فرزند را ندارد.
(4) جواز تنبيه زن از سوي شوهر: گفته ميشود اگر زني يكي از حقوقي كه به عنوان رياست مرد بر خانواده تعيين شده است( مثل وجوب تمكين مطلق از مرد) را رعايت نكند مستوجب تنبيه است. تنبيه دو مورد دارد: زباني و بدني. مراد از تنبيه زباني ناسزا گفتن و فحش دادن شوهر به زن است و مراد از تنبيه بدني كتك زدن زن بعد از موعظه و دوري از بستر است. به نظر ميرسد هر دو حكم از احكام موقت و مقيد به قيود و شرايطي است كه تحقق آنها امروز منتفي است و با انتفاء حكم و شرايط تكليف، جواز تنبيه بدني و زباني زن قابل دفاع نيست. زن انساني است همانند مرد و درصورت عدم توافق ميبايد حًكًمي از جانب طرفين به رفع اختلاف اقدام كند و اگر اقدامش به نتيجه نرسيد نميتوان با زور و ضرب زندگي خانوادگي را تداوم بخشيد.
(5) طلاق: در اين خصوص يك مبادله برقرار است. از آن جا كه حق قبول زوجيت به زن داده شده حق طلاق نيز به مرد واگذار گرديده است. علاوه بر اين ظاهراً فلسفه حكم اين بوده است كه واگذاري برابر حق طلاق به زن و مرد كانون خانواده را كه طبق اعلاميه جهاني حقوق بشر ركن حيات اجتماعي است متزلزل ساخته و با توجه به عادي بودن بروز جدل و نقار در زندگي زناشويي محتمل است هرمناقشهاي به سوي طلاق ميل كند. در جامعه سنتي اين حقوق با مجموعه مناسبات اجتماعي تجانس داشت و مشكلي در خانوادهها نميآفريد اما در جامعه مدرن و با تغيير تفكرات و مناسبات، سوءاستفادههاي فراواني از حق يكجانبه طلاق براي مردان به عمل آمد و حقوق زنان تضييح شد. براي تفاوت و تعارض حقوق بشر با عدم حق طلاق براي زنان، يك راه حل درون ديني ارايه شده و زنان ميتوانند به عنوان شرط ضمن عقد در ابتداي ازدواج از حق شرط گذاري خويش براي قبول استفاده كرده و حق طلاق را جزو شروط خود بگذارند. گذشته از نكات فوق اين سخن كه حق طلاق در اسلام در انحصار مرد است نيز فاقد وجاهت و دقت است زيرا متقاضي پايان بخشيدن به زندگي زناشويي يا مرد است يا زن و يا هر دو. اگر مرد به تنهايي متقاضي جدايي باشد حق "طلاق" براي او به رسميت شناخته شده است و اگر زن به تنهايي متقاضي جدايي باشد راهكاري به نام "خلع" پيشبيني شده و اگر هر دو به جدايي رضايت داده باشند راهكاري به نام «مبارات» رسميت مييابد. بنابراين خلع حق طلاق زن است و زنان را با مردان در حق طلاق برابر ميسازد.
(6) ارث: منتقدان حقوق اسلامي نيمه بودن سهم الارث را نسبت به مرد از مظاهر آشكار تبعيض دانستهاند و چون دو برابر بودن سهم الارث مرد از نصوص قرآن است آن را يك نابرابري لاعلاج و غيرقابل تاويل ميدانند. تفصيل اين انتقادات در كتابهاي گوناگون آمده است. متفكران اسلامي نيز پاسخهاي خويش را به تفصيل نوشتهاند. بگذريم از اين كه در بسياري از سرزمينها تا پيش از اسلام - و حتي پس اسلام - زن نه تنها حقي بر ارث نداشت كه خود جزو مايملكي بود كه به ارث ميرفت و در چنين روزگاري قرآن براي زنان حقي در ارث قايل شد و آنانرا از كالابردگي رهانيد و ذي حق ساخت. ضمن اینکه تفاوت سهم الارث را بايد در كليت و متن يك نظام حقوقي ملاحظه كرد و نميتوان با بيرون كشيدن اين جزء از متن و كليت خود حكم به غير عادلانه بودن داد. در آن نظام حقوقي كه زن و مرد ارث برابر ميبرند، نفقه بر مرد واجب نيست اما درآن نظام حقوقي كه سهم ارث زن كمتر است تفاوت اين سهم با حقوق ديگري جبران ميشود به نحوي كه به گفته علامه طباطبايي در واقع حقوق مادي زن بيش از مرد ميشود. عصاره بسياري از مباحث انديشمندان اسلامي در اين زمينه روايتي از امام صادق است كه در پاسخ به پرسشي درباره چرايي نصف بودن سهم زنان نسبت به مردان به 4 دلیل اشاره می کند که دو دلیل آن عبارتند از اینکه : نفقه و مخارج زن بر عهده مرد است و مرد بايد به زن مهريه بدهد. روايت فوق نشان ميدهد انتقاداتي كه امروز درباره سهمالارث مطرح ميشود كشف نويني نيست و 1300 سال پيش از آن نيز مطرح بوده و پاسخ گرفته است. اما به هر حال به نظر می رسد نميتوان تبعيض در ناحيه ارث را در تمام فروض با مهريه و نفقه به نفع زنان حل كرد. يكي در مورد دختراني كه هرگز ازدواج نميكنند و ديگري اينكه اگر اين تقابل واقعي بود، زن ميتوانست با عدم قبول مهريه و نفقه به شرايط مساوي در ارث دست يابد. به هر حال اگر زن و شوهر در تأمين حوائج اقتصادي خانواده هر دو سهيم باشند ميتوان درباره تساوي در ارث تأمل كرد. هرچند اسناد مسئله ارث از مستندات مسائل پيشين محكمتر است و تغيير در اين ناحيه دشوارتر است.
حقوق جزايي زنان
(1) ديه: طبق نظر مشهور و اجماعي فقها ديه زن نصف مرد است. هيچ آيهاي كه دلالتي بر تنصيف ديه زن نسبت به مرد داشته باشد در قرآن وجود ندارد.عمومات قرآن قابل تخصيص به اخبار آحاد (كه حجيت ندارند) نيستند و نميتوان به استناد روايتي ولو معتبر آن را تخصيص زد. برخي از فقها رأي به برابري ديه زن و مرد دادهاند. از جمله آيت الله صانعي بر اين عقيده است كه تنصيف ديه زن در سنت فقهي ما علت دارد نه دليل. در نظام اجتماعي پيشين، مرد نانآور و تكيهگاه اقتصادي خانواده بوده و بازماندگان مقتول همواره بيش از بازماندگان مقتوله زيان ميديدند اما امروزه كه زن نيز همپاي مردان در عرصه اجتماع حضور دارد و در اقتصاد خانواده نقش دارد ديگر نه دليل و نه علتي براي نابرابري ديه وجود ندارد. آيا راه حلهايي از قبيل ديه مسلمان و غير مسلمان كه چيزي نزديك يك دوازدهم است( يعني 800 درهم ديه مرد اهل كتاب 10000 درهم مرد مسلمان) الان به اين نتيجه رسيدند كه دولت مابه تفاوت ديه مسلمان و غير مسلمان را خود متكفل ميشود تا وهني به اسلام وارد نشود. آيا مجلس نميتواند در مورد ديه زنان هم وارد عمل شود؟ زن كه كمتر از غير مسلمان نيست.
(2) تفاوت سن مسئوليت كيفري: آیا اینکه يك پسر چهارده ساله كودك اما يك دختر 9 ساله بزرگسال محسوب شود با عرف زمانه تناسبی دارد؟ آيا بين بلوغ جسماني (كه آن نيز در اين جامعه حدود سيزده سال براي دختران است) با مسئوليت كيفري تناسب مستقيم برقرار است؟ آيا نميتوان در دختر و پسر سن مسئوليت كيفري را مثلاً هجده سال قرار داد؟
(3) تفاوت شهادت زن و مرد: برابري شهادت دو زن با يك مرد مستند به آيه 282 سوره بقره است. يكي از مصاديق مشهور تعارض قرآن با حقوق بشر كه بر تساوي ارزش و حقوق زن و مرد تاكيد دارد همين موضوع است. برخلاف آنكه عدهاي از مفسران تحليل اين تفاوت را به نقصان عقل زنان ارجاع دادهاند اما دليلي كه خود قرآن ميآورد اين است كه چون يكي از زنان دچار فراموشي (ضلال) ميشود ديگري به او تذكر دهد و يادآوري كند. ضمن اینکه برخي از مفسران گفتهاند سبب اين ضلالت (فراموشي) مزاج رطوبتي زنان است و برخي كمبود عقل را و دسته سوم (مانند صاحب تفسير المنار) عدم اشتغال زنان به امور تجاري در خارج از منزل را سبب اين امر دانستهاند. براساس نظر دسته دوم سبب ضلالت،امر ذاتي است اما طبق تحليل سوم سبب اين امر، عارضي و بيروني است. آنچه كه عارضي و بيروني بودن علت فراموشي را تقويت ميكند اين است كه آيه مورد استناد و شهادت مطرح شده در آن در خصوص دين و قرض و امور اقتصادي است كه در آن روزگار زنان نقش زيادي در آن نداشتند و به جز زنان خاصي كه در امور اقتصادي فعال بودند نيروي اصلي بازار را مردان تشكيل ميدادند و آنها بيشتر در جريان امور بودند. دليل ديگري كه مسئله عارضي بودن شهادت دو زن يا يك مرد را توجيه ميكند اين است كه حكم فوق اطلاق ندارد و مطابق فقه اسلامي در برخي موارد شهادت زنان برابر با مردان است و در مواردي هم فقط شهادت زن پذيرفته ميشود و شهادت مرد پذيرفته نميشود. گرچه در آيه تصريحي درباره سبب حكم آمده (فراموشي و موضوع دين و قرض) اما اشاره و تصريحي درباره سبب فراموشي نيامده است. نكات فوق نشان ميدهند كه مسئله شهادت دو زن به ازاي يك مرد، ناشي از مقتضيات زمان بوده و با تغيير شرايط و مقتضيات عصر، موضوع تغيير كرده و آن حكم نميتواند جاري شود. نظام اجتماعي و اقتصادي امروز و زن امروز با گذشته بسيار تفاوت دارند. در نتيجه احكام شهادت جزو احكام متغير است نه احكام ثابت. آنچه در قرآن درباره عظمت و اسوگي برخي زنان مانند حضرت مريم و همسر فرعون (سوره تحريم آيات 11 و 12) آمده و نيز آنچه درباره بلقيس ملكه سبا آمده است نشان ميدهد كه قرآن قايل به ذاتي بودن نقصانهاي فكري و مديريتي و قضاوتي زنان نيست و زناني كه توانستهاند عليرغم ساختار اجتماعي مسلط زمان خويش توانمنديهايشان را بروز دهند مورد توجه و تمجيد قرآن قرار گرفتهاند.
(4) قضاوت: فتواي غالب فقها اين بوده است كه زن حق قضاوت ندارد. استدلالهاي روانشناختي در اين زمينه ارايه شده و عاطفي بودن زن را دليل ناتوانياش در امر پيچيده و دشوار قضاوت گرفتهاند. طبق اين نظريه تفاوتهاي طبيعي زن و مرد اقتضأ ميكند كه حقوق بشر را به اموري كه خارج از توان جسمي يا روحي انسان است تعميم ندهيم. پيش از انقلاب ايران زنان به مقام قضاوت دست يافتند اما پس از انقلاب تنها اجازه وكالت به آنها دادند و حق قضاوت را از زنان سلب كردند. اين عمل، مغاير حقوق بشر بود اما به استناد اين كه هر جامعهاي ارزشهاي خود را دارد و حقوق بشر نميتواند همه جا مانند هم باشد و يا اين كه در كشور ايران اكثريت مسلمان هستند و بايد طبق احكام اسلامي اداره شود نه الگوهاي غربي، زنان از قضاوت بازماندند. اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا در شريعت اسلام زنان شايستگي قضاوت ندارند؟ از استدلالهاي روانشناختي كه صرفنظر كنيم، عدم حق قضاوت زن مبناي قرآني ندارد بلكه وجود دلايلي در قرآن پيرامون امكان زمامداري زنان، دليلي بر امكان قضاوت هم به شمار ميآيد. گرچه پارهاي از فقيهان امروز مانند آيتالله صالحي نجفآباديو آيتالله صانعي حق قضاوت را براي زنان هم به رسميت شناختهاند و متهم به وادادگي در برابر موج انديشههاي مدرن گرديدهاند اما قرنها پيش نيز برخي از فقها حق قضاوت را براي زنان پذيرفتهاند. شيخ بهايي از فقهاي دوره صفويه (قرن 16 ميلادي) است كه رساله او موسوم به جامع عباسي نخستين رساله عمليه فارسي است و از آن زمان به بعد رسالههاي عمليه به نحو امروز با الگوگيري از جامع عباسي رواج يافت و ساختاري كاملاً مشابه داشت. او بيست و هفت صفت يا شرط را براي قضاوت برمي شمارد كه سومين آن مرد بودن است و ميگويد «قضاي زن صحيح نيست و بعضي از مجتهدين گفتهاند كه قضاي زن در مواضعي كه گواهي (شهادت دادن) زن منسوخ باشد صحيح است.» محمد جريرطبري و محمدتقي مجلسي و مقدس اردبيلي فقيه عصر صفويه نيز قايل به حق قضاوت زن بودهاند.
حقوق سیاسی زنان
اما در مورد حقوق سياسي، زنان از پذيرفتن سمتهاي كليدي اداره سياسي جامعه البته به به شکل مودبانه معاف هستند يعني شرط بر عهده گرفتن رهبري، رياست جمهوري و ... مرد بودن است. (زن، معاون رئيس جمهور شده است اما وزير نشده است. وقتي قرار بود در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی چنين شود از برخي محافل مذهبي عكسالعملهايي بروز كرد كه آقای خاتمی مجبور شد به معاون وزير اكتفا كند) در قرآن نه تنها هيچ دليلي بر كهتري زنان وجود ندارد بلكه از زناني به عنوان الگو و نمونه ياد شده و آنها را ستوده است. داستان حضرت مريم و هاجر و حكايت بلقيس از جمله آنهاست. بلقيس ملكه سرزمين سبا حكمراني مقتدر بود كه مرداني دلير در ركاب او حضور داشتند. او كشور را با روشي دموكراتيك و به صورت مشورتي اداره ميكرد. هنگامي كه سليمان پيامبر او را به توحيد فراخواند بلقيس با روش ارسال هداياي مالي او را آزمود و پس از آنكه اطمينان يافت سليمان پيامبر است دعوتش را پذيرفت. نكته ای را سيد محمد حسين فضل الله در تفسير سوره سبا ذکر می کندکه اگر قرآن مطلبي را ذكر كند و گزارش منفي نكند يعني آن را پذيرفته است. برخي از علما و صاحبنظران برآنند كه زن شايستگي نبوت نيز دارد چگونه ممكن است زن بتواند پيامبر باشد امّا شايستگي رياست و قضاوت و شهادت نداشته باشد. اگر اين ديدگاه را ملاك قرار دهيم كه قاطعيت و خشونت مردان را از لوازم حكومت ميداند و عاطفي بودن زن را موجب ضعف حكومت ميشناسد با موارد نقيض آن به وفور مواجه ميشويم كه نه تنها زنان نيز به نوبه خود ميتوانند قاطع و خشن باشند بلكه حكومت به رأفت و دقت هم نياز دارد و بلكه با رحمت و عطوفت موفقتر است و اين ويژگي را مطابق اين ديدگاه در زنان بايد جستوجو كرد. بگذريم از اينكه در زمان ما اين خود صاحبمنصبان به تنهايي نيستند كه تدبير امور ميكنند و مشاورين مؤثر كارآمد هستند كه نقش تعيينكنندهاي دارند. زنان درخصوص توان و تحمل چنين مسئوليتهايي، از نظر بيولوژيكي نيز چيزي كمتر از مردان ندارند، بلكه از نظر استقامت برتر از مردان نيز هستند و چون احراز اين مسئوليتها بيشتر جنبه تدبيري دارد تا توان جسماني. زن از نظر سلولهاي مغزي تفاوتي با مرد ندارد و هر دو جنس تنها از اندكي از سلولهاي مغزي تفاوتي با مرد ندارد و هر دو جنس تنها از اندكي از سلولهاي مغزي خود و قابليت آن بهرهبرداري ميكنند. ممكن است اين ملاك متهم به «شرايطي بودن» باشد زيرا اين حق را مبتني بر دانش جديد و شناخت ساختمان زيستي زن و مرد كرده است كه دانش جديد تا حدودي بدان دست يافته است و لذا ممكن است يافتههاي ديگري در آينده، اين حق را خلع كند. مهمترين ملاكها اين است كه بايد مرز امور و تواناييهاي اكتسابي و ذاتي را دريافت. و در اين كار بايد توجه داشت كه در طول تاريخ، زنان به عنوان جنس دست دوم به حاشيه رانده شدهاند و به همين دليل از ميدان آزمون و كسب تواناييهايي كه مردان براي آن مجاز و مختار بودند، محروم شدهاند. اگر از انتقال وراثتي و ژنتيك اين تواناييها بگذريم، به تدريج تفاوتها زياد شده و در مرورزمان با نهادي شدن اين تفاوتها، تصور طبيعي بودن آن رفته است. در جايي كه ميتوان با يك آزمون، يعني به وجود آوردن شرايط و امكانات براي مشاركت مساوي زنان و مردان زمينه كسب اين تواناييها را به صورت مساوي فراهم كرد سپس به ارزيابي و مقايسه نشست.
نتیجه: در قرآن احكامى وجود دارد كه شارع مقدس مايل است اين احكام در قريب به اتفاق موارد اجرا نشوند، و كسى به آنها عمل نكند و مردم با اراده خود اين احكام را كنار بگذارند! و از كنار گذاشته شدن اين احكام نه تنها شارع متعال خشمگين نمیشود بلكه از آن بسيار خشنود و راضى نيز خواهد شد!! اين احكام كدام احكام و دستوراتند كه خداوند از ترك آنها خوشحال میشود و نه اجراى آنها؟! آیا چنین چیزی ممکن است؟! در "حقوق" خداوند احكامى را بعنوان حداقل (كف) و در "جزا" احكامى را بعنوان حداكثر (سقف) بر نهاده است و در هر دو مورد مايل است كه انسانها از آن احكام فراتر رفته و احكامى برتر و متناسبتر با شرائط تاريخى و اجتماعى خود ايجاد كنند و بدانها عمل نمايند و آن احكام الهى منصوص را تنها بعنوان "حدود الله" در نظر گرفته تا از آن حداقلها و حداكثرها تجاوز نكنند. به عنوان مثال حكم قصاص نفس يكى از این حدود است. در زمان و جامعهاى اين حكم تأسيس شده است كه اگر فردى به قتل می رسيد براى انتقام و كيفر دادن ، افراد قبيله مقتول، اگر میتوانستند تا نفر آخر قبيله فرد قاتل را میكشتند. اين مسئله نه تنها در عربستان بلكه در بسيارى ديگر از جوامع آن روز رواج داشته است. در برخى از جوامع متمدن تر آن روزگار كه بر اساس قانون عمل می كردهاند نيز اگر فىالمثل فردى دختر يا پسر فرد ديگرى را میكشت، بر اساس قانون، پسر و يا دختر وى را در عوض و بعنوان قصاص می كشتند (رجوع شود به قوانين حمورابى كه تا امروز نيز به عنوان مترقى ترين قوانين عهد باستان از آنها ياد میشود). در چنين شرائط تاريخى واجتماعى است كه قرآن می فرمايد: تنها يكنفر بخاطر قتل يكنفر می تواند قصاص شود و نه بيشتر، آنهم شخصى كه جرم را مرتكب شده و نه كس ديگرى. النفس بالنفس. اما همان خداوند در همانجا می فرمايد كه اگر ديه گرفته شود و يا حتى بخشيده شود، اين به رضايت خدا نزديكتر است. اين سخن بدين معنى است كه حكم بطرف پايين قابل تعديل است، اما بطرف بالا تجاوز از آن ممكن نيست. در مورد قطع يد سارق نیز همین منطق حاکم است. در گذشته و در ميان همه تمدنهاى اصلى و در متروپليتنها (مادر شهرها) قوانينى بسيار خشن و قساوت آميز در مورد سرقت و دزدى وجود داشته است. در بسيارى از موارد به دليل سرقتى بى اهميت و ناچيز، متهم محكوم به مرﮒ میشده است (نگاه كنيد به قوانين دراكون در يونان باستان) و يا اينكه فردى را كه دزدى در مورد او ثابت میشده، تا به آخر عمر به بردگى صاحب مال میداده اند و صاحب مال هم می توانسته است او را به ديگرى بفروشد. اين قانون بخصوص در ميان كنعانيان و بنى اسرائيل (يهود) و همچنين بعدها در مصر باستان رواج داشته است (نگاه كنيد به گزارش تاريخى قرآن در اين مورد. سورهی يوسف آيه 75). اسلام در جهت تحديد و كنترل خشونت و برقرارى عدالت و رحمت ميگويد دزد را قطعا نبايد كشت و يا محكوم به بردگى نمود بلکه در صورت احراز حدود چهل شرط نهايتا" ميتوانيد به عنوان جزا دست دزد را از مفصل انگشتان قطع كنيد و اين نهايت جزاست و نه حداقل آن، آنهم براى يك جامعه بدوى. ولى اگر شما میخواهيد نشان دهيد كه متمدنيد هر آنچه كه از اين ميزان در جزا بكاهيد، اين عمل موجب رضايت تام خداوند و همان كسى خواهد شد كه اين حكم را براى آن جامعه و آن شرائط خاص تاريخى وضع كرده است. پس در بخشش و تخفيف هيچ محدوديتى وجود ندارد و خداوند دست را براى قانونگذارى در جهت كاستن از جزا و يا افزودن بر حقوق، كاملا باز گذاشته است، ليكن در تشديد ممنوعيت تام وجود دارد و كسى نمیتواند به نام دين جزايى بيش از آنچه كه در قرآن منصوص است، مقرر كند. همچنین حكم سنگسار در مورد زنا از جمله آن جعليات و بدعتهاى كثيفى است كه به دست محدثين دروغگو و جاعلان حديث در اسلام وارد شده است. حكم زنا در قرآن صد ضربه تازيانه است، و اگر كسى مدعى شود كه حكم شديدتر ديگرى براى آن از طرف امام و يا پيغمبر و يا هر فرد ديگرى وضع شده، اين به معناى "نسخ" است، و چون "نسخ" تنها در اختيار خداوند است و بس، لذا معتقد به چنين عقيدهاى، اگر آگاهانه بدان معتقد باشد، و مشروعيت آنرا تبليغ كند، بدعت گذار در دين بوده، و حكم دهنده به آن آمر به قتل عمد و انجام دهنده آن قاتل به عمد و شركت در آن شراكت در قتل عمد است. ضمن اینکه اساسا" اجرای همین یکصد تازیانه نیز به گونه ای است که عملا" به دلیل شرایط تعیین شده توسط خود شارع اجرا شدنی نیست. در خصوص ارث نیز متأسفانه برخى از روشن انديشان ما درست همانند متحجرين، احكام و حقوقى را كه اسلام بنيان گذارى كرده و داراى معانى خاصى در چارچوبهاى شرائط خاص زمانى و مكانى هستند، بصورت مجرد و خارج از كانتكست و فضاى تاريخى اين تأسيس می نگرند و لذا توان كشف واقعيتها را از دست میدهند. در زمانى خداوند قانون سهم ارث به نسبت يك به دو را براى زن قرار داده است كه زنان قبل از آن خود به ارث میرسيدهاند و دختران زنده بگور میشدهاند. اما آيا خداوند گفته است كه اين سهم، حداكثرى است كه بايد به زنان داده شود و يا كف و حداقل؟ يعنى آيا خداوند ممنوع كرده است كه صاحبان "ماترك" بين خود توافق كنند كه به دختران بصورت برابر ارث دهند؟ و يا اصلا فراتر از آن رفته و معادله را برعكس كنند؟ يعنى به دختران دو برابر پسران داده شود. آيا چنين چيزى را خداوند ممنوع كرده است؟جواب از پيش مشخص است. خداوند ممنوع نكرده است و اين اجازه را داده است كه اين تغيير بر اساس توافق و "بر" و نه اكراه و زور، " اثم و عدوان" ، تحقق يابد. حال سؤال قابل طرح برای كسانى كه معتقدند قوانين شرع لايتغيرند اين است كه: اين چگونه تغيير ناپذيرى و ثبات ابدى است كه بر اساس يك توافق از سر تا به بن می تواند عوض شود و تغيير كند؟ و ميتواند به عكس خود تبديل گردد؟ و در واقع امر نيز، هيچ اختلافى با اراده خداوند، بر اساس خود نص، نداشته و مورد رضايت كامل خداوند نيز باشد؟! عدم تغيير ناپذيرى اگر وجود دارد، در كجاست؟ آيا در شكل ظاهرى حكم است؟ آنچه که مسلم است این است که ثبات و ابدى بودن وجود دارد، اما، آن چيزى كه ثا بت و ابدى است چيست؟ و در كجاست؟ فرض كنيد در خانوادهاى كه هفت فرزند وجود دارد (مثلا شش پسر و يك دختر) و در اين خانواده "ماتركى" باقى مانده است. آيا برادران نمیتوانند با هم توافق كنند كه خواهر نيز به اندازه ديگران از ارثيه سهم ببرد؟ و اگر چنين توافقى صورت گيرد آيا اين بر خلاف خواست خداوند است، يا مورد رضايت و شادى وى؟ هر عقل سالمى بلافاصله مورد دوم را تصديق میكند. خداوند فرموده است كه: ان الله يأمر بالعدل و الاحسان وايتاء ذى القربى وينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون (خداوند به عدل و زياده روى در نيكى وبه بخشش به نزديكان امر می كند و از فحشاء و زشتى و ستم و تجاوز نهى می نمايد. خداوند موعظه می كند شما را شايد به ياد آوريد و دريابيد). " سوره نحل آيه 91" ادر جامعه بزرﮒ همين مسئله ميتواند بصورت توافقات اجتماعى و قراردادهاى تحول پذير و نسبى و زمان مند، كه قوانين مصوب نام دارند، اجرا شود، بشرط اينكه از آن حداقلها و حداكثرها تجاوز نشود. يعنى نمی توان فى المثل تصويب كرد كه دزد را بايد كشت و ... و تا زمانى كه اين قراردادهاى اجتماعى پا بر جاست و به قرارداد ديگرى با شيوههاى دمكراتيك تبديل نشده، خود عين حكم شرعى است. چرا كه اين قوانين عقد و تعهد عمومى است كه مردم آنرا با اختيار خود پذيرفته اند و اجراى آنها در ذمه همه شهروندان است، زيرا قرآن فرموده است كه: اوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤلا (به عهدو پيمان وفا كنيد كه در مورد پيمان و عهد مورد سئوال واقع خواهيد شد) " سوره اسراء، آيه 35" يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود (اى كسانى كه ايمان آورده ايد به قراردادها عمل كنيد)." سوره مائده، آيه 2" بنابراین بر اساس توافق میتوان بخشيد، اما بر اساس توافق نمیتوان از كسى حقى را ستاند، مگر در بعضى از موارد، آنهم با اراده و رضايت خود صاحب حق. همانگونه که شماهده می شود این رهیافت براى كليه موارد نظیر قصاص، سرقت، اجرای حدود، ارث و همچنين كليهی مسائل مربوط به مالياتها و موارد مشابه ديگر صادق است. اما نكته اصلى اين است كه اين توافقات پيشينى كه جامعه بصورت قانون آنرا میپذيرد و شرع نيز قبلا" بشرط توافق عمومى مهر تأييد بر آنها زده است تنها در يك جامعه دمكراتيك قابل تحقق است و حاكمان مستبد و خودكامه كه هيچ وكالتى از طرف صاحبان حق ندارند به هيچ عنوان بسط يدى من دون الناس در جهت قانونگذارى و يا وضع مالياتها و اخذ اموال ندارند. نه تنها اصل حكومتهاى استبدادى غير مشروع است بلكه تك به تك اعمال روزانه چنين حكومتهايى فاقد مشروعيت است و كليه درآمدهاى اين حكومتها و مالياتهايى كه از مردم میگيرند "اكل سحت" محسوب میشود و كليهی فرامين آنها مصداق " قول زور وقول اثم" است. ولولا ينهاهم الربا نيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون " سوره مائده، آيه 64
در همین زمینه:
زنان و مطالباتشان - سعید حجاریان